کتاب گوگل چگونه کار می کند


معرفی کتاب گوگل چگونه کار می کند؟

طبق معمول به دنبال یک موضوع جذاب می گشتم تا برای شما عزیزان پست بزارم و هر چقدر فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم! زمانی که داشتم از اتاقم خارج می شدم به طرز ناگهانی چشمم به کتاب گوگل چگونه کار می کند اثر اریک اشمیت و جاناتان روزنبرگ افتاد و به ذهنم رسید که چه خوب است که شما هم بر این کتاب مطالعه ای داشته باشید.


هدف از ارائه کامل این کتاب در این صفحه نه سودجویی است و نه تخریب و نه هیچ چیز دیگر تنها و تنها هدف من ارائه اطلاعات مناسب از این کتاب به شما خوانندگان محترم می باشد و دوست دارم نکاتی که در این کتاب از دانستن آنها لذت بردم با شما به اشتراک بگذارم. 


کتاب گوگل چگونه کار می کند، توسط مدیران ارشد گوگل با نام های اریک اشمیت، جاناتان روزنبرگ، آلان ایگل، لری پیج نوشته شده است. شما عزیزان در این کتاب استراتژی، تصمیم گیری، نوآوری، ارتباطات، تجارت و ... را بخوبی آموزش می بینید. این کتاب دوست داشتنی با قلم شیوا و روان سرکار خانم فاطمه مشایخی ترجمه شده است و توسط انتشارات سیوا منتشر شده است. 


کتاب صوتی گوگل چگونه کار می کند؟ 

کتاب صوتی گوگل چگونه کار می کند، به صورت رایگان در سایت دیجی کالا مگ در دسترس عموم قرار گرفته است، نسخه ی صوتی کتاب گوگل چگونه کار می کند با صدای منوچهر زنده دل می باشد. 

ما سعی بر این داریم که کتاب صوتی گوگل چگونه کار می کند را در ادامه این صفحه برای شما کاربران عزیز قرار دهیم. امیدوارم از مطالعه این کتاب لذت ببرید.. 


پیش گفتار کتاب گوگل چگونه کار می کند؟

تقدیم به خلاق های باهوش محبوب مان، وندی و بریل

نوشتهُ لاری پیج شریک و موسس مدیرعامل گوگل 

آن وقت ها که برای اولین بار به آینده ی خودم فکر می کردم، وقتی خیلی جوان بودم، تصمیم گرفتم یا استاد دانشگاه شوم و یا برای خودم شرکتی تاسیس کنم. احساس می کردم با هر یک از این دو انتخاب، تا حد زیادی استقلال خواهم داشت و آزاد خواهم بود که از ابتدا به اصول و قوانین دنیای واقعی فکر کنم تا این که مجبور باشم خرد متداول را بپذریم. 

همان طور که اریک و جاناتان در کتاب گوگل چگونه کار می کند توضیح می دهند، سعی ما بر این بود تا استقلال فکری را تقریبا در تمام کارهایی که در شرکت گوگل انجام می دهیم، داشته باشیم. همین امر، عامل اصلی بزرگترین دست آورهای ما و البته، بعضی از شکست های بسیار بزرگ مان بود. در واقع، شروع از اصول پایه همان چیزی بود که گوگل را به حرکت درآورد. 

یک شب خوابی دیدم واقعا! و وقتی بیدار شدم به فکر فرو رفتم... چه می شد اگر می توانستیم تمام وب را دانلود کنیم و فقط لینک ها را نگه داریم؟ خیلی سریع یک قلم برداشتم و با عجله جزئیات را روی کاغذ آوردم تا ببینم آیا این کار واقعا امکان پذیر است یا نه. آن زمان، ایده ی ایجاد یک موتور جستجو حتی در رادار ذهنی من هم نمی گنجید. 

تنها کمی بعد بود که سرگئی و من دریافتیم رتبه بندی صفحه های وب بر اساس لینک هایشان می تواند نتایج بسیار بهتری برای جست و جو بیانجامد. جی میل هم با یک رویای افیونی شروع شد. وقتی اندی روبین، ده سال پیش تر، اندروید را راه اندازی کرد، بیشتر مردم فکر می کردند هم سو کردن صنعت موبایل حول یک سیستم عامل متن باز، کار چندان خردمندانه ای نیست. 

عجیب بود اما با گذشت زمان یاد گرفتم وادار کردن گروه ها به این که تفکر بسیار پلند پروازانه ای داشته باشند، کار فوق العاده سختی است. این نشان می دهد بیشتر مردم برای داشتن تفکری که در آن به پرتاب سفینه به کره ما فکر کنند، آموزش ندیده اند. 

آنها به جای این که از دنیای واقعی شروع کنند و به این فکر کنند که عملا چه کارهایی امکان پذیر است، دوست دارند فرض کنند که انجام کارها غیرممکن است. به همین دلیل است که برای به خدمت گرفتن اندیشمندان مستقل برای گوگل و داشتن هدف های بسیار بزرگ، انرژی بسیار زیادی صرف می کنیم. 

چرا که اگر شما افراد مناسب را استخدام کنید و رویاهایی به اندازی کافی بزرگ داشته باشید، معمولا به نقطه ی مورد نظر خواهید رسید. حتی اگر شکست هم بخورید، احتمالا درس مهمی فرار خواهید گرفت. 

این هم درست است که بسیاری از شرکت ها دوست دارند همان کارهای همیشگی خود را انجام دهند و در نهایت، تغییرات محدود و تدریجی داشته باشند. چنین شیوه ای برای ترقی، به ویژه در حوزه ی فن آوری، با گذشت زمان به نوعی بی ارتباطی می انجامد، زیرا تغییر، یک روند انقلابی است نه تکاملی، پس باید خود را وادار کنید تا قمارهای بزرگی روی آینده داشته باشید.

به همین دلیل است که ما  زمینه های سرمایه گذاری می کنیم که احتمالا سوداگرانه به نظر می رسند، مواردی مانند اتومبیل های بدون راننده یا اینترنتی که با قدرت بالن کار می کنند. تصورش در ال حاضر کار سختی است، زمانی که نقشه ی گوگل را راه اندازی کردیم، مردم گمان می کردند نقشه برداری از تمام دنیا، از جمله عکس برداری از تک تک خیابان ها، کار غیر ممکنی است. بنابراین، اگر گذشته به هر شکلی معرف آینده ی ما باشد، قمارهای بزرگ امروز، در یک دوره ی زمانی چندساله، آن قدرها هم مخاطره آمیز به نظر نخواهند رسید. 

این ها بعضی از اصولی هستند که به نظرم اهمیت دارند و در صفحه های بعد به موارد بیشتری اشاره خواهم کرد. امیدوارم این ایده ها را به کار بگیرید و به انجام کارهای غیرممکن دست بزنید، کارهای غیرممکن مختص خودتان!

پایان پیش گفتار کتاب گوگل چگونه کار می کند


مقدمه: درس هایی از ردیف اول کتاب گوگل چگونه کار می کند؟

در ژوییه ی سال 2003، زمانی که اریک اشمیت به مدت دو سال مدیرعامل شرکت گوگل بود، از طرف مایک موریتز، یکی از اعضای هیئت مدیره ی شرکت و گروه سرمایه گذاران و هم چنین یکی از شرکای سکویا کاپیتال، ایمیلی دریافت کرد، که حاوی یک پیشنهاد بود:

شاید بخواهید به یک جلسه ی سه ساعته در اواسط ماه اوت فکر کنید که در آن مدیران شرکت، برنامه ی ما برای رقابت با فنلاند را به هیات مدیره تقدیم می کنند.(من فکر می کنم نباید تا جلسه ی سپتامبر صبر کنیم. این موضوع اهمیت زیادی دارد و همه ی ما یاد گرفته ایم بهترین راه فهمیدن این که یک سال چه قدر زود می گذرد این است که با فنلاند رقابت کنیم. 

این یادداشت می تواند برای افراد بی اطلاع گیج کننده باشد چرا باید گوگل، که یک استارت آپ اینترنتی پنج ساله ی مستقر در ماونتن ویوی کالیفرنیا است و صدها کارمند دارد، بخواهد با فنلاند کشوری با 5 میلیون نفر جمعیت که بیش از پنج هزار مایل دورتر قرار دارد و کشوری دوست و صلح طلب است، رقابت کند؟

ایمیل فنلاند درست وقتی رسید که اریک احساسی شبیه به این داشت که بالاخره در گوگل مستقر شده است. اریک از ناول می آمد، شرکتی که مدیرعامل آن بود. 

او سابقه ی کار برای شرکت های سان مایکروسیستمز و بل لبز را هم داشت. اریک در ویرجینیای شمالی بزرگ شده بود و با مدرک مهندسی برق از دانشگاه پرینستون فارغ التحصیل شده و مدرک ارشد و دکتری را در رشته ی کامپیوتر از دانشگاه برکلی کالیفرنیا دریافت کرده بود. 

پس او نه تنها کار با مهندسان و متخصصان علوم کامپیوتر بیگانه نبود بلکه دقیقا همان فرد مورد نظر بود. با این وجود وقتی به گوگل رسید، به جایی قدم گذاشت که با جاهای دیگری که در آن کار کرده بود، بسیار فرق می کرد. 

مکاشفه ی او مبنی بر این که احساس می کنم دیگر در کانزاس نیستیم از همان روز اول شروع شد. وقتی به اتاق کاری که برای او تعیین شده بود رسید، اتاقی که بر اساس استانداردهای مدیران کله گنده تا اندازه محقر بود متوجه شد که چند مهندس نرم افزار دیگر هم در آن مشغول به کار هستند. 

او به جای آن که آنها را بیرون کند، به اتاق کناری رفت جایی که بیشتر به یک پستو با یک پنجره شباهت داشت تا یک دفتر کار واقعی. 

چند هفته بعد، اوضاع بدتر شد. یک روز صبح، وقتی در طول راهرو به طرف دفتر پستو مانندش می فت، متوجه شد که چهره ی منشی اش، پام شور بسیار آشفته است، طولی نکشید که فهمید چرا: پام یک هم دفتری جدید داشت. این هم دفتری یکی از مهندسان بخش جستجو با نام آمیت پاتل بود. 

آمیت برای اریک توضیح داد که دفتر کارش پنج نفر مشغول به کار بودند و یک نفر دیگر هم در راه بود. و این که راه حل او مبنی بر اره کردن یکی از میزهای کار از وسط، برای آن که فضای بیشتری داشته باشند، جوا نداده است. 

اتاق اریک در مقایسه با اتاق فعلی او، واقعا جادار بود. این طور شد که آمیت به این اتاق نقل مکان کرد. گروه تسهیلات هم از انتقال وسایل آمیت به دفتر اریک خودداری کرده بود. برای همین خودش این کار را انجام داد. آمیت و اریک شراکت در اتاق را تا چند ماه ادامه دادند. مسلم است که شراکت در یک اتاق چند متری نمی تواند معیار خوبی برای سنجش میزان مهم بودن شما به حساب بیاید. 

صرف نظر از مقدمات مربوط به این امکانات غیرعادی، بقیه ی امور مرتبط با انتقال اریک به شرکت، نسبتا بدون دردسر انجام شد. رابطه ی او با دو بنیان گذار شرکت، با نام های لاری پیج و سرگئی برین، هر روز محکم تر می شد و ادوردز هم به عنوان پلتفرم تبلیغاتی در شرکت، از همان اول به گونه ای پیش می رفت که در آمد قابل توجهی را برای شرکت کسب کند. 

زمانی که شرکت در سال 2004 اولین پیشنهاد عمومی خود را رسما به ثبت رساند، گزارشهای مالی، بیشتر ناظران را شگفت زده کرده بود. و این خوب بود. با این وجود، از واژه ی گوگل تا سه سال بعد هم به فرهنگ انگلیسی آکسفورد اضافه نشد. از مدتها قبل جست و جو در گوگل بخش مهمی از زندگی روزمره ی میلیون ها کاربر به شمار می رفت. 

رکت هم در حال رشد بود و هر ماهه کارمندان زیادی جذب می کرد. از این میان می توان از جاناتان روزنبرگ رییس جدید بخش محصولات نام برد که در فوریه ی سال 2002 به عضویت هیات مدیره درآمده بود. جاناتان هم مانند اریک،پسر یک استاد اقتصاد بود. او بعد از کار برای شرکت های اکسایت هوم و اپل به گوگل پیوست تا گروه مدیریت محصول شرکت را ایجاد کند و البته کارمندان اریک را هم کامل می کرد. 

همان طور که ایمیل مایک نشان می داد رقابت بزرگی در شرف وقوع بود. و این رقابت، در واقع به دوستان شمالی ما در اقیانوس اطلس مربوط نمی شد. فنلاند اسم رمز داخلی ما برای مایکروسافت بود، مهم ترین شرکت فن آوری وقت در روی زمین. اریک می دانست بخش زیادی از ترافیک گوگل را کاربران مرورگر اینترنت اکسپلورر مایکروسافت ایجاد می کنند. 

او مثل هر کس دیگری در گوگل بر این باور بود که اینترنت، پلتفورم فن آوری آینده است و عملیات جستجو هم یکی از کارآمدترین برنامه های این پلتفرم محسوب می شد. وقوع این امر حتمی بود اما به زمان زیادی نیاز ذاشت تا دوستان ما در ردموند به کاری که انجام می دادیم واقعا علاقه مند شوند. 

زمانی که مایکروسافت به کاری که استارت آپ ها انجام می دادند علاقه نشان داد، همه چیز به راستی جالب شد. 

آینده ی شرکت در معرض خطر بود، و راه حل روشنی هم وجود نداشت. یادداشت موریتز یک دعوت به کار بود. او از اریک خواست تا گروه را دوباره دور هم جمع کند و طرحی ارائه کند که در آن به موارد مشخص قابل ارائه در کل شرکت از جمله محصولات، فروش، بازاریابی، امور مالی و توسعه ی شرکت بپردازد. 

تمام جنبه های مربوط به عملکرد گوگل روی میز بود، و حتی صحبت هایی درباره ی تغییر ساختار شرکت از حالت استارت آپی غیر عادی به یک شرکت سازمان دهی یافته ی سنتی تر، حول واحدهای تجاری، صورت گرفته بود تا به این ترتیب توسعه ی جراین های جدید مالی که قرار بود در طرج جدید به آن توجه کنیم آسان تر شود. 

مهم تر از همه در این طرح می بایست موعدها و نقشه ی راه برای ارائه محوصلات و البته زمان این ارائه مشخص می شد. به طور حلاصه، موریتز هر آنچه یک عضو عادی و خردمند هیات مدیره می خواست درخواست کرد: یک طرح جامع برای کسب و کار او یادداشت خود را با این شیرین کاری تمام کرد: 

پس چرا برای سخت ترین رقابتی که همه ی ما می توانیم در آن شرکت داشته باشیم، یکی از عصرهای اواسط ماه اوت را به عنوان زمان اتمام طرح ها انتخاب نکنیم؟ 

از آنجایی که محصولات، بخش اصلی این طرح بودند، اریک پروژه را به جاناتان تحویل داد. دستور این بود: می خواهم این طرح طی دو هفته بررسی شود.

البته، علاوه بر این واقعیت که شرکت بزرگی می آمد تا با ما رقابت کند، مشکل دیگری هم وجود داشت. حق با موریتز بود: ما برای مقابله با بزرگترین گوریل جنگل به یک طرح نیاز داشتیم. اما موریتز هم اشتباه می کرد و برای فهمیدن این که اشتباه او کجا بود، و این که چرا ناخواسته دو نفر از ما را در چنین موقعیت سخت و خطرناکی قرار می داد، خوب است که اول بدانیم گوگل چگونه شرکتی بود. 


پایان مقدمه: درس هایی از ردیف اول کتاب گوگل چگونه کار می کند؟



فصل دوم کتاب گوگل چگونه کار می کند؟

فقط برو با مهندس ها صحبت کن... 

در سال 1998، وقتی سرگئی و لاری شرکت گوگل را تاسیس کردند، هیچ تجربه ای در کسب و کار نداشتند یا به طور رسمی برای آن آموزش ندیده بودند. آنها این شرایط را به عنوان یک امتیاز در نظر گرفتند، نه یک نقطه ضعف. شرکت در اولین خانه اش در اتاقی در خوابگاه استانفورد شروع به رشد کرد و این رشد کم کم تا تعمیرگاه سوزان ووچیکی در منلو پارک و دفترهای کار در پالو آلتو و سپس ماونتن ویو گسترش پیدا کرد. 

در این حین، بنیان گذاران گوگل شرکت را بر اساس چند اصل ساده اداره می کردند که اولین و مهم ترین آنها تمرکز بر روی کاربر بود. آنها معتقد بودند اگر خدمات بزرگی ارائه کنند، بعدها می توانند روی درآمد آن حساب کنند. اگر ابداع بهترین موتور جستجوی دنیا تمام کاری باشد که این افراد انجام داده اند، پس بسیار موفق عمل کرده اند. 

طرح آنها برای خلق این موتور جستجوی فوق العاده، و همه ی خدمات عالی دیگر، به یک اندازه ساده بود:استخدام هر چه بیشتر مهندسان نرم افزار با استعداد تا جایی که امکان دارد، و آزاد گذاشتن آنها. این رویکرد برای شرکتی که در یک آزمایشگاه دانشگاهی متولد شده است، رویکرد مناسبی بود. چرا که در یک محیط دانشگاهی قدرت تفکر مهم ترین دارایی است(و البته، در بعضی از دانشگاه های آمریکا، توانایی پرتاب یک توپ فوتبال تا پنجاه یارد آن طرف تر!) 

اما از آن جایی که بیشتر شرکت ها می گویند کارمندان شان همه چیز آنها هستند، لاری و سرگئی شرکت را عملا به همین روش مدیریت می کردند. این رفتار یک پیام رسانی شرکتی نبود، دگر دوستی هم نبود. آن ها احساس کردند تنها راه گوگل برای شکوفایی و دستیابی به بلند پروازی های والا، جذب و رهبری بهترین مهندس ها است. 

و منظور آنها، مهندسان واقعی بودند» موسسان شرکت در اولین تلاش اریک برای استخدام شریل سندبرگ ارزشمند که هم اکنون مدیر عملیاتی فیس بوک است، مانع تراشی کردند: زیرا او یک مهندس نبود. (شریل بیش از شش سال بسیار موفق را در گوگل سپری کرد.) 

با بزرگ شدن شرکت، این بنیان گذاران دست از سر سختی خود برداشتند البته، فقط کمی. 

تا همین امروز، قانون مبتنی بر تجربه ی آنها این است که باید دست کم نیمی از کارمندان شرکت گوگل( که با نام گوگلر شناخته می شوند) مهندس باشند. 

تدابیر مدیریتی بنیان گذاران برای اداره ی شرکت تا اندازه ای ساده انگارانه بود. لاری و سرگئی مانند استادان شان در آزمایشگاه علمی کامپیوتر استانفورد عمل کردند. آن استادان درباره ی موضوع پروژه ی پایان نامه ها چیزی را به شاگردان خود دیکته نمی کردند. در عوض، مجموعه دستورالعمل ها و پیشنهادهایی را به آن ها ارائه می دادند. 

لاری و سرگئی هم به کارمندان خود آزادی عمل قابل توجهی دادند و ارتباطات را به عنوان ابزاری برای در حرکت نگه داشتن همه، در همان مسیر کلی به کار گرفتند. آن ها اهمیت بسیار زیاد اینترنت و قدرت جست و جو اعتقاد راسخی داشتند و این نکته ها را در جلسه های غیررسمی، و البته به واسطه ی جلسه های TGIF که هر عصر جمعه در کل شرکت برگزار می شد، با گروه های کوچکی از مهندس هایی که دفترهای کار گوگل را اشغال کرده بودند، در میان می گذاشتند. در این جلسه ها مطرح کردن هر موضوعی برای بحث و گفتگو مجاز بود. 



منتظر بروز رسانی این صفحه باشید...